دوکوهه بود و صبحگاهانش.دوکوهه بود و گردان هاي خط شکنش. دو کوهه بود و حاج همت هميشه مهربانش و امروز دوکوهه است و پرستوهايي که ديگرنيستند. ادامه تصاوير اردو...
قبلا گفتم براي من دروازه ورود به بهشت جنوب دوکوهه بود.و دروازه خروج ماهم از اين بهشت باز هم دوکوهه.از وقتي پاي توي دوکوهه گذاشتم طعم بهشت رو حس کردم و وقتي ازش خارج شدم فقط در عذاب و برزخم. عکاسي توي شب يکي از رشته هاي عکاسي که هم زمان بره هم گاهي سخت. اما نتيجه جالب و لذت بخشي داره. شب که دوکوهه رسيديم سه پايه ام تو اتوبوس جا موند و من غلامعلي مجاهد مونديم چه کنيم که يه لحظه ياد اومد پوکه هاي توپ گوشه کنار پادگان ريخته.غلامعلي مجاهد مثل اين توپچي هاي زمان جنگ پوکه توپ رو بغل مي کرد و هرجا من ميگفتم ميگذاشت.البته بماند که همه با تعجب و هاج واج نگامون ميکردن که اينها چه ديونه هايي هستن.... ادامه تصاوير...
محمد دهقاني[61] عکاسباشي قصه ما دنيا، اتفاقات ومردمانش را جور ديگري مي بيند،با وسيله اي ديگر.
گاهي با لنز "وايد" دنيا را با همه عظمتش در يک صحنه مي گنجاند گاهي با لنز "تله" زوم مي کند ودر اين دنياي شلوغ وپر قيل وقال يک حياط خلوت کوچک براي خودش مي سازد و لذت مي برد.
عکاسباشي بودن حکمش اين است که سکوت کني و نوشتن را به کناري وا بگذاري و با تصوير حرف بزني. با عکس بنويسي، با عکس صحبت کني و يک عکس نوشت بسازي.